تبليغاتX
شکسته دل بی صدا
شکسته دل بی صدا

اشکی از شاخه فرو ریخت یادم آمد که از تو جوابی نشنیدم

سحر

 

عزیزم

 میدونی چه قدر دلم برات تنگ شده؟

حرفای من اینجاست توو سینم

جایی که هر لحظه دنبالت میگرده

منتظره تا برگردی

خودتم نمیدونی چه قدر دلم برات تنگ شده

دلم میخواد این دلتنگیا و دوری زودتر تموم شه

هروقت بهت میگم بی تابتم زودتر برگرد

میگی تموم میشه عزیزم یه ذره دیگه مونده

نمیدونم این یه ذره چرا اینقدر طول میکشه

احساس میکنم توو این دوریا پیرشدم

خسته ام

خیلی خسته

حتی وقتی میایی بازم دلم برات تنگه

چون میدونم میخوایی زود بری

نمیدونم چرا سهم منی که عاشقتم چرا اینقدر از کنار تو بودن کمه

تمام لحظاتی که کنار تو هستم دلم میخواد توو آغوشت گریه کنم

اما تو نمیذاری گریه کنم

اما وقتی میری گریه هام شروع میشه

میدونم باید دوباره روزای زیادی رو دوور از تو سپری کنم

نازنینم چرا اینقد ازم دوری

قلب من خسته اس....

خیلی خسته.....

 

*********************

 

 

هیچ فکر نمی کردم کسی از برگشتنم خوشحال بشه! اما... امید تازه ای گرفتم...
گاهی با خودم فکر می کنم، من کجای این دنیام؟ کی دلش برای من تنگ می شه؟ برای کی مهمه که شادم یا غمگین؟ بیهوده ام یا آشفته... اصلاً شبیه خودم هستم؟
ولی حالا حس خوبی دارم، فریاد بی صدایی دارم توی دلم، مینایی دارم که ترک خورد اما می دونم که نشکست... و تورو دارم... این عشقه یا دوست داشتن...؟ هنوز نمی دونم... راحتم، چون می دونم که نوشته هامو نمی خونی! اینجا جایی برای اعتراف هست، جای امنیه!
امروز قید همه چی رو زدم تا بنویسم... بنویسم که چقدر دلم برات تنگ شده... چقدر دلم می خواست که زمان برمی گشت و دوباره بچه می شدیم! گفتی کودک وجودمون نمی میره! اما... حرفتو باور کرده بودم... چقدر ساده بودم! یادش به خیر!
یاد چشمای دریاییت به خیر!
یاد هق هقای عاشقیت به خیر!
یاد دغدغه های سادگیت به خیر!
یاد دستای خالیت به خیر!
یاد تو به خیر!
یاد عشق به خیر!
اسمت رو عشق گذاشتم... یادته!
گفتم عاشقم، چون اسمت رو گذاشتم "عشق"!
یادته!
کاش یه کم منو یادت بود!
هر روز دوستم داری، هر روز منو هزاران بار می بوسی، هر روز دستمو می گیری و نازم می کنی، هر روز برام آواز می خونی، بهم لبخند می زنی... می دونم، می خوای دلمو وا کنی، اما... دلم برای "تو" تنگ شده...
اسمتو چی صدا کنم؟!
یادته هر وقت بهت sms می دادم. اولین جمله ام "!salam eshgham" بود! اما حالا حتی یادت نمی آد که چند وقته برات این جمله رو ننوشتم!"وای برمن! وای بر من گر تو آن گم گشته ام باشی..."همه smsهایی رو که بهم دادی، همه رو نوشتم و نگه داشتم! از روز اول! چند سال پیش! یادت میاد...؟ یادته چقدر برای این کار بهم می خندیدی؟ حالا گاهی می رم سراغشون، چندتایی شونو می خونم تا یادم نره که چقدر عاشقم بودی... شاید تو هم از این می ترسیدی! که اینقدر برای این کارم بهم می خندیدی! می ترسیدی که اون نوشته ها یه روز مدرک عشقت باشه! که هست!!
برگرد! دلم برات تنگ شده... برگرد!
دلم برات تنگ شده و دل تنگی تو شبیه هیچ کدوم از دلتنگی های دنیا نیست، برگرد...
دیگه دلم با خنده و بوسه و ناز وا نمی شه!
دیگه نمی تونم تو چشات نگا کنم، چون می ترسم غرق نشم! دیگه نمی تونم دستتو محکم بگیرم چون می ترسم نسوزم از گرمیش! دیگه نمی بوسمت چون... (و تو فهمیدی و هر روز گلایه می کنی!) گلایه ات از منه یا از خودت؟ بگو... دلم برات تنگ شده...
دلم برای عشق تنگ شده...
برگرد...

 ****************

 

گريه کن

 

گريه کن جداييا مارو رها نمي کنن

 

آدما انگار براي ما دعا نمي کنن

گريه کن حالا حالاها از هم بايد جدا باشيم

 

 

بشينيم منتظر معجزه خدا باشيم

گريه کن منم دارم مثل تو گريه ميکنم

 

 

به خداي آسمونامون گلايه ميکنم

گريه کن واسه شبايي که بدون هم بوديم

 

 

تنهايي براي سنگيني غصه کم بوديم

گريه کن سبک ميشي روزاي خوب يادت مياد

 

 

گرچه که تو تقويمامون نيستن اون روزا زياد

گريه کن براي قولي که بهش عمل نشد

 

 

واسه مشکلاتي که بودش و هست و حل نشد

گريه کن واسه همه واسه خودت براي من

 

 

توي باروني ترين ثانيه حرفاتو بزن

گريه کن تا آينه شه باز اون چشاي روشنت

 

 

واسه موندن لازمه فداي گريه کردنت

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 10 توسط سحر| |

به روزها دل نبند

روزها به فصل که میرسند

رنگ عوض می کنند.

باشب باش و بمان

گرچه شب تاریک است

اما همیشه یک رنگ است !!!

***************************

آدما از جنس برگند.

گاهی سبزند، گاهی پائیزن و زردند.

زمستون دیده نمی شن.

تابستون سایبون سبزند.

آدما خیلی قشنگن.

حیف که هر لحظه یه رنگند

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 8 توسط سحر| |

من پروردگار هستم

من پروردگار هستم....و امروز به همه مشكلات تو رسيدگي مي كنم. به ياد داشته باش كه من هيچ نيازي به تو ندارم. چنانچه زندگي، تو را در موقعيتي قرار داد كه در توان تو نبود، پس هيچ كوششي براي حل آن نكن. فقط آن را به من واگذار كن و در صندوق! نامه اي به خداوند بيانداز!! گره همه آن مشكلات باز خواهد شد، البته در مجراي زماني من. زماني كه آن را به صندوق انداختي با نگراني و دلواپسي هاي خود بر آن تمركز نكن . در عوض، به همه چيز هاي خوبي كه داري فكر كن. چيزهايي كه موهبت هاي زندگي محسوب مي شوند. چنان كه خود را در ترافيك سنگين خيابان يافتي كه هيچ گونه راه فراري ندارد، نااميد نشو. بدان مردمي در اين جهان زندگي مي كنند كه حتي داشتن اتومبيل شخصي و رانندگي كردن را در خواب هم نمي بينند. چنان چه يك روز كاري را سپري كردي، به كسي فكر كن كه چند سال است بيكار است. چنانچه در روابط عاطفي خود دچار ياس و نااميدي شدي، به كسي فكر كن كه هيچگاه طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن را نچشيده است. اگر غصه مي خوري كه تعطيلات آخر هفته خراب شده است، به زني فكر كن كه براي سير كردن شكم بچه هايش هفت روز هفته را روزي 12 ساعت در حال انجام كاري طاقت فرساست. اگر اتومبيلت در وسط جاده خراب شد و تو كيلومترها دور تر از شهر مانده اي، به شخصي فكر كن كه معلول و ناتوان است و در آرزوي پياده روي. چنانچه در آينده موي سپيدي بر سرت ديدي، به زني فكر كن كه مبتلا به سرطان است و در حال شيمي درماني و آرزوي نگاه كردن در آينه و مرتب كردن موهايش را دارد. اگر به خاطر اينكه فكر مي كني پدر و مادرت به تو بي مهري كردن، نسبت به آنها بي احترامي مي كني ،به دختر بچه يتيمي فكر كن كه در حسرت ديدن پدرش حتي در خواب است. چنانچه از غذاي هاي لذيذ زده شده اي به خانواده اي فكر كن كه شب با شكم گرسنه سر بر بالين مي گذارند. اگر دكوراسيون منزلت مطابق مد روز نيست ،به مردي فكر كن كه هر چه تلاش مي كند نمي تواند حتي چندين سال يك بار فرشي ساده براي خانواده اش تهيه كند. اگر دچار ضرر و زيان شدي و هميشه  قصدت اذيت كردن ديگران بوده ، از خودت پرسيده اي كه هدف و مقصودت در اين زندگي چيست؟ شكر گزار باش زيرا افرادي در اين كره خاكي زيسته اند كه حتي فرصت دوباره اي نداشته اند و خيلي زود چشم از اين دنيا فروبسته اند.شايد لحظاتي ديگر نوبت تو  باشد. پس سعي كن از نعمتهايي كه به تو داده ام درست استفاده كني .اگرچه بعضي اوقات مرا فراموش مي کني ولي بدان من هميشه به يادت هستم. اگر خود را قرباني جهالتها، حقارت ها، تند خويي ها و سستي هاي ديگران يافتي به ياد داشته باش كه:

                            ممكن بود تو خود يكي از آن ها باشي

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 9 توسط سحر| |

غم و شادی ؛ زشتی و زیبایی ؛ خوبی و بدی ؛ شب و روز

فاصله بین غم و شادی، بین زشتی و زیبایی، خوبی و بدی؛ شب و روز، مرگ و زندگی و فاصله بین آسمان و زمین آنقدر کم است که اصلا نمیشود فاصله معینی را برای آنها متصور شد.

بسیاری از مردم فکر میکنند که فاصله بین آسمان و زمین خیلی زیاد است، در صورتی که این زمین در آسمان شناور است و وقتی جسمی در چیزی شناور باشد دیگر نمیتوان فاصله ای بین آنها در نظر گرفت.

ما انسانها در لحظه خوشحالیم در حالی که شاید در یک لحظه از فرط غم سیل اشکمان جاری شود. در لحظه ای که فکر میکنیم به هدف نزدیک شدیم ناگهان خود را دورتر از همیشه میبینیم.

پس باید به دنبال حقیقت بود و رها در آن  و سعی کردن در نگهداری شادیها بیشتر فرد را به غم سنگین مبتلا میکند.

حقیقت زندگی را باید دید و پذیرفت در این صورت از تمام امکانات هستی برای درک بهتر و برای ساختن یک زندگی صحیح استفاده خواهیم کرد، با وجود تمام شادیها و غمهایش.

امیدوارم خواننده نباشی کمی هم ...

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 8 توسط سحر| |

می خواهم به کودکی ام باز گردم!؟

   می خواهم امشب تمام خاطرات کودکی ام را قابی تازه بگیرم

و بر سر در کلبه ی کوچکم بیاویزم تا فراموش نکنم که روزی بقچه ی

وجودم پر از نان و پنیر احساس بود و جیبهایم پر از کشمش محبت.

   می خواهم امشب کفش های کودکی ام را دوباره بپوشم تا شاید

باغچه، جایی برای بازی من باشد . می خواهم امشب تمام کودکی ام

را مرور کنم . می خواهم کسی را بی دلیل دوست داشته باشم .

می خواهم سر به هوا باشم ؛ و اگر دستم لرزید و چیزی شکست، به

پای کودکی ام بگذارند ؛ و اگر اشکی ریختم ، به پای حسرتم ؛ و اگر فریادی

کشیدم، به پای گرسنگی ام.

   امشب می خواهم همان کودک دو ساله و چهار دست و پای عشق باشم

که هنوز بر پله ی اول زندگی جا مانده است.

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 10 توسط سحر| |

6

نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 12 توسط سحر| |

فراموش کردن دوست 

فراموش کردن دوست هنرمی خواهد ومن بی هنرترین انسانم ...

کی گفته انسان ها می تونن فراموش کنن چیزایی رو که دوست دارند ؟

ازکجا معلوم شاید این چیزا یا حتی آدمای دوست داشتنی زندگی ما 

جزئی از وجود ما باشند نه فقط از روی عادت ، بلکه از روی علاقه

یه تجربه برای من که باور کنم فراموش کردن دوست داشتنی های زندگی

سخت تر از به دست آوردنشون هست.

ساده به دست میاری اما خیلی سختر فراموش می کنی یا گاهی اصلا فراموش

نمی کنی ......

گاهی دوستان جمله هایی می گویند تا فراموش کردنشان آسانتر شود جمله هایی چون :

برایت آرزوی موفقیت دارم

اما دریغ از اینکه موفقیت دوست در همراهی و همفکری آنان است....

دوست واقعی فراموش نشدنی است ...

نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 10 توسط سحر| |

12
 
دو داستان زیبا
******
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. 

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !

سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من  می توانم این کارها را انجام  دهم؟

لقمان جواب داد :

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .  

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .  

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست...

                                                            *******

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.

آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید

آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.

مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم.همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیفو ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.

مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.

برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.!

 

14

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 9 توسط سحر| |

عزیزان امروز می خوام از راز موفقیت براتون بگم با حوصله بخونید

موفقیت از آن كسانی است كه ذهنیت موفق دارند

رسیدن به موفقیت، قدرت و هر چیز خوب دیگری در این دنیا آرزوی مشترك بیشتر انسانهاست ولی با این حال هنوز اكثریت انسان ها از وضعیت مالی، فكری و روحی مناسبی برخوردار نیستند. در دنیایی كه ما انسان ها در آن زندگی می كنیم فرصت های زیادی برای رسیدن به موفقیت وجود دارد ولی متأسفانه كمتر كسی می تواند از این فرصت ها به نفع خود استفاده كند. متأسفانه انسان ها بیشتر در رؤیای رسیدن به موفقیت زندگی می كنند تا این كه بخواهند برای رسیدن به آن تلاشی از خود نشان دهند. حقیقتی كه هر انسانی در راه رسیدن به موفقیت باید همواره به آن توجه كند این است كه نه كسی شانسی و از روی اتفاق به موفقیت می رسد و نه كسی به همین صورت موفقیت های خود را از دست می دهد. این موضوع بیانگر این مطلب است كه رسیدن به موفقیت خود مراحلی دارد و فقط كسانی كه از این موضوع باخبرند که می توانند امیدوار به دستیابی به آن باشند.


افكار همه چیز شماست

با كمی مطالعه و تحقیق در زندگی بیشتر انسان های موفق جهان به این نتیجه می رسیم كه پشتكار داشتن و سخت كوش بودن ویژگی مشترك تمام انسان های موفقی است كه تا به حال روی كره زمین زندگی كرده و می كنند. اگر در زندگی بیشتر انسان های موفق جهان نگاهی بیندازید به این نتیجه می رسید كه بیشتر آنها در ابتدا به اشخاصی خانه به دوش شبیه بوده اند اما در عین حال افكاری سلاطین گونه داشته اند! بنابراین اگر شما هم می خواهید به موفقیت برسید (بسته به این كه موفقیت برای شما چه مفهومی دارد) باید جنس ذهنیت شما از افكار مثبت و امید به آینده باشد تا شما بتوانید با اشتیاق و طراحی برنامه ای مناسب برای رسیدن به آن تلاش كنید.


همه از صفر شروع كرده اند

با این حال، ممكن است این ذهنیت در شما ایجاد شده باشد كه حتی با وجود این كه ذهنیتی مثبت دارید ولی به علت كمبود منابع و امكانات لازم نمی توانید به اهداف خود برسید. فراموش نكنید كه تمام انسان های موفق هم در ابتدای كار وضعیتی مانند شما داشتند ولی با این حال توانستند با تلاش بیش از حد و داشتن افكار و برنامه ای مناسب به اهداف خود برسند. اصولاً انسانی كه در ذهن خود هدف قاطعی دارد كه باید به آن برسد هیچوقت به محدودیت ها فكر نمی كند. تنها منبعی كه انسان های موفق از آن بهره می برند ذهن است.

این افراد از آنجایی كه می دانند مغز انسان با افكار او دوست می شود، همیشه بهترین افكار را برای دوستی با ذهن خود انتخاب می كنند. اگر شما به خود به چشم یك انسان موفق نگاه كنید ذهنتان نیروی درونی شما را برای رسیدن به وضعیتی كه دوست می دارید هماهنگ می كند، اما اگر افكار و تصورات شما علیه خودتان باشد حتی اگر از منابع خوبی نیز برخوردار باشید به زودی همه چیز را از دست خواهید داد. متأسفانه بسیاری از انسان ها فكر می كنند كه محدودیت، معیار سنجش انسانهاست، در حالی كه معیار حقیقی سنجش انسان ها، افكاریست كه آنها در سر دارند.

هیچ وقت نگو دیر شده

وقتی صحبت از رسیدن به موفقیت است و انسانی از انسان دیگری دعوت می كند تا برای رسیدن به هدفی تلاش كند، معمولاً این گونه پاسخ می شنود كه دیگر دیر شده است. عبارت «دیگر دیر شده» جواب انسان هایی است كه ارباب ذهن خود نیستند. كسی كه ارباب ذهن خود باشد هیچ وقت به كمبود منابع، پیری یا... فكر نمی كند، بلكه به این فكر می كند كه از كدام راه باید برای رسیدن به موفقیت استفاده كند. كسی كه ارباب ذهن خود نباشد حتی اگر تلاش شبانه روزی برای رسیدن به موفقیت داشته باشد هیچ وقت به خواسته خود نمی رسد. اگر كسی می خواهد به موفقیت برسد باید تلاشی توأم با ایمان به پیروزی داشته باشد. در كنار این موارد اگر شما بدانید كه چه می خواهید و در پی چه چیزی هستید می توانید در هر وضعیتی به موفقیت برسید. فراموش نكنید كه هرگز بدون زحمت چیزی عاید شما نمی شود.برای رسیدن به موفقیت باید بهای آن را بپردازید، هرچند كه این هزینه در مقایسه با آنچه كه به دست می آوری بسیار ناچیز است.

از همین امروز شروع كن

برای رسیدن به موفقیت باید از همین امروز شروع كنید و قدر تك تك لحظات و كوچكترین فرصت های زندگی را بدانید. كسانی كه برای رسیدن به موفقیت منتظر لحظات جادویی می مانند هیچ وقت به آن نمی رسند. فراموش نكنید كه فرصت ها همیشه در جامه مبدل (گرفتاری یا شكست) به سراغ انسان ها می آیند. پس فراموش نكنید كه هر وقت در زندگی با مشكلی روبرو شدید با چشمان باز به اطراف نگاه كنید تا بتوانید موفقیتی كه در نزدیكی شما پنهان شده است را پیدا كنید. یك ضرب المثل ایتالیایی می گوید:« كسی كه منتظر زمان می ماند آن را از دست می دهد.» برای رسیدگی به چیزی منتظر آمدن آن نمانید، به سمت آن بروید. با چشمان باز خود مراقب تك تك لحظاتی باشید كه به سادگی از كنار شما می گذرند».

اگر اراده ای باشد راهی وجود دارد

برای رسیدن به موفقیت باید به تلاش خود بیفزایید. این مهم نیست كه شما در چه سن و سالی هستید. تفكر مسموم «دیگر دیر شده» را از خود دور كنید تا به شما ثابت شود برای كسی كه اراده ای در خود می بیند همواره راهی وجود دارد. تلاش و برنامه مناسب تنها چیزهایی هستند كه شما به آنها نیاز دارید. همواره به خود یادآوری كنید كه موفقیت از آن كسانی است كه ذهنیت موفق دارند و شكست از آن كسانی است كه بی تفاوت اجازه می دهند ذهنیت شكست در آنها نفوذ كند. یكی از ویژگی های مثبت استفاده از این تفكر این است كه وقتی به آن تسلط پیدا می كنید و دائما از آن استفاده می كنید بی اراده خود را در مسیر رسیدن به موفقیت در حال حركت می بینید. در این هنگام است كه شما موفقیت را با تمام وجود در آغوش می گیرد و از این موضع تعجب می كنید كه در این چند سال كجا بوده است!
هیچ وقت گول ا حساسات خود را نخورید

روزی شاگردی به دیدن استاد خود می رود و به او می گوید قدرت تمركز حواس ندارم و نمی توانم كارهایم را درست انجام دهم. استاد در جواب شاگردش به او می گوید: می گذرد، هیچ وقت به اكنون توجه نكن و به تلاش ادامه بده. همانطور كه قبلاً اشاره شد، رسیدن به موفقیت از روی شانس و اقبال نیست و همواره نیاز به تلاش دارد. در حقیقت زمانی كه هم به آن رسیده ایم باید برای حفظ آن تلاش كنیم وگرنه به زودی آن را از دست می دهیم.

نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 9 توسط سحر| |

 

ای

دوست ، ای حریمِ شکسته!

امروز سرد و ساکت و ابری ست.

از تابشِ زننده ی خورشید

بر فرقِ لحظه ها خبری نیست.

امشب

هوا

هوای من و توست.

از قارقارِ دور کلاغان

تا خاطراتِ رفته به پاییز

پیوندِ روزهای من و توست.

ای دوست، ای دریچه ی بسته!

وقتی کنار پنجره ای باز

دل داده ای به مستیِ باران

من را کمی به یاد بیاور.

این رمزِ بی صدای من و توست.

ای دوست ، ای امید گسسته!

در قلبِ کوچه های همین شهر

جایی که گُم شده ست برایم،

جایی که دور نیست ولی هست،

قلبت هنوز می زند آرام؟

او را همیشه نگه دار.

آن قلب، آشنای من و توست.

***************

ديدنت گرچه شادي آميز است

ولي از غصّه لبريز است

در من اين حالت دوگانه ز تو

التقاط بهار و پاييز است

شادي ديدنت نديده دلم،

با غم رفتنت گلاويز است

هرچه زيباتر است آمدنت

رفتنت بيش تر غم انگيز است

***********************

بين من و ديدار تو راهي است كه دور است

ديدار تو دور است و دل من چه صبور است

كي مي رسد از جانب تو مژده ي ديدار

آن قاصد خورشيد كه پيغامش نور است

كي پرده به سويي رود و بانگ برآيد

بر من كه هلا مژده! كه هنگام حضور است

اي خانه مرا با تو به اندازه آفاق!

آفاق مرا با تو به اندازه ي گور است

اقبال مرا، سرمه ي ديدار تو خوش باد

بر ديده ي بي نور كه بي روي تو كور است

نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 17 توسط سحر| |

33
 

 همیشه به لحظه هایی فکر می کنم که پیش هم هستیم و بعد یادم میاد لحظه هایی رو که پیش هم نیستیم! وقتی پیش هم هستیم کمتر حرف می زنیم نسبت به وقتی که داریم با تلفن با هم حرف می زنیم و بیشتر به هم نگاه می کنیم ... انگار داریم خودمونو سیراب می کنیم باز هم واسه اون لحظه هایی که قراره پیش هم نباشیم... هیچ وقت سیر نمی شیم... تازه!! بعدا که از هم جدا می شیم حالمون خیلی بد می شه.

وقتی پیش هم هستیم به بهونه های الکی خودمو تو بغلت جا می کنم و آرزو می کنم ای کاش امروز به جای بیست و چهار ساعت، هزار ساعت بشه...

هیچ وقت اون یک قطره اشک یواشکی منو ندیدی... که وقتی سرم رو شونه هاته از گوشه چشمم آروم سرازیر می شه و من بدون اینکه بفهمی پاکش می کنم...

یاد بازی های عاشقونمون می افتم... یاد حرفامون... حرفایی که فقط وقتی پیش هم هستیم به هم می زنیم... وقتی نیستیم جور دیگه ای حرف می زنیم... و من همش آرزو می کنم دوباره ببینمت تا اونجوری حرف بزنیم...

با هم که هستیم وقتی می گی دوستت دارم بیشتر عاشقت می شم... پیشم که نیستی وقتی بهم می گی دوستت دارم بیشتر دلم برات تنگ می شه و آرزو می کنم اونجا بودم تا می دیدم و عاشق تر می شدم.

وقتی با هم نیستیم همش سر خودمو گرم می کنم اما بالاخره این منم که می بازم و حسرت می خورم که پیش هم نیستیم.

این همه مدته که با هم هستیم... اما خیلی خیلی کمتر از اون پیش هم بودیم... حتی کمتر از نصف همه ی این روزها... خیلی کمتر... حتی از نصفه نصفش هم کمتر!

الان پیش هم نیستیم... راسته که می گن "وقتی نیستی همه جا سرده... دنیا همش ماتمه و درده..." واقعا سرده... حتی بخاری هم جواب نمیده! آخه اینا بهونه است! دنبال آغوش گرمه توام!

بوسه هامون... یاد بوسه های تو می افتم و اعتراض های خودم... حالا که دوباره طبق معمول پیش هم نیستیم آرزو می کنم کاش پیش هم بودیم... حاضر بودم تسلیم بشم و هیچی نگم!

حاضرم همه کار بکنم تا دوباره پیش هم باشیم... تا دوباره دستامونو تو دست هم محکم فشار بدیم و نگران سرعت عقربه های این ساعت لعنتی باشیم...! چطور این زمان کوفتی وقتی ما پیش هم نیستیم این قدر تند حرکت نمی کنه!!!؟؟؟؟

دوست داشتم الان کنارم بودی... سرمو میذاشتم روی شونه ات... موهای سیاهتو ناز می کردم... با چشمام اون چند تا دونه تار سفیدو می شمردم و توی دلم می گفتم:

عزیزم... همین جا آروم بگیر... پیش من

44

دلکم آروم بگیر.....

به هیچ چیز توی این دنیا دل نبند...

چرا که همه چیز ازبین رفتنی است ...

حتی محبت آدما...

اونا هم یه روز محبتشونو ازت دریغ میکنن...

محبت رو به کسی بکن که میدونی هیچ وقت محبتشو ازت نمیگیره ...

و او تنها خداست...وجود بی منتهای من...

دلکم تنها با مهر او آرام بگیر تا دیگر نشکنی...

2

 

کسی رو که عاشقانه دوستش داری جلوی چشمت مجسم کن....

کردی؟

.

.

.

حالا فکر کن یکی میاد و اونو ازت میگیره یا از پیشت میره بالاخره از دستش میدی...

.

.

.

نه دیگه میتونی به دستش بیاری نه میتونی فراموشش کنی.

در حالی که داری از دوریش و نداشتنش دق میکنی...

.

.

.

دوست دارم  بدونم در این وضعیت چی کار میکنی؟

.

.

.

حتما جواب بده...

66

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 14 توسط سحر| |

 

7

11

 

تنهاترین نگار دلربایم

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند. . .

 

چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی. . .

 

شاید باور نکنی ؛

 

از من همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشند ،

 

باقـــی می ماند. . .

 

و خودکاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم را

 

به تو نمی توانــــد گفت...!

 

شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی ،

 

عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی. . .!

 

شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را

 

از دیوار سیمانی کوچه تان بکند و پاره کند...!!!

 

تمام دغده هایم این است که آیا بعد از این سفر محتوم

 

می توانم همچنــان با تو سخن بگویم؟؟؟

 

آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت؟؟؟

 

شاید باور نکنی ؛

 

اما دوست دارم ، مدام برایت بنویسم. . .

 

بعضی وقتها که کلمات را گم می کنم ،

 

دوست دارم، دشتها، دریا ها،کوه ها،جنگلها،ستاره ها

 

و هرچه در کاینات هست همه وهمه ،

 

کلمه شوند تا بهتر بنویسم...!

 

دوست دارم تا به حیات کلمـه ای نجیب دست یابم

 

تا رهگـــذران غمگین صبحگاهان ،

 

زیر آفتـــــابی نارس مرا زمزمــــه کنند.

 

می دانم که خستــــــــه ای اما. . .

 

دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی روبرویت بنشینند

 

 و نگاهت کنند ؛

 

تا حقیقت این جمله را دریابی که می گوید:

 

مرا از یاد خواهی برد، نمی دانم؟!

 

ولی می دانم از یادم نخواهی رفت. . .

2

 
 
شبیـه قطعـه ی گنگی که تـوی پازل نیست

                       شکستـه هـای دلم بی تو هیچ کامل نیست

                                                              دو چشم مشکی و یک جفت ابروی …! اما

عزیز! فکر من اصلا به این مسائل نیست !

                     دلـم گرفـته از این نبضهـای تکـراری

                                                               دلی کـه یاد تـو را دم نمی زند دل نیست

چـقـدر پشت سرت حـرف می زنند ، ولی

                    نگـاه اینـه جز نقطه ی مقـابـل نیست

                                                               بیـا و دسـت مـرا هـم بگیـر ، غیر از تو

کـسی بـرای دلـم احـتـرام قــائـل نیست
 

3
 

هر وقت خواستی بدونی کسی دوست داره تو چشاش

زل بزن تا عشقو تو چشاش ببینی...

اگه نگات کرد عاشقته...

اگه خجالت کشید برات میمیره...

اگه سرشو انداخت پائین و یه لحظه رفت تو فکر بدون که بدون تو

میمیره.......

میدونم الان رفتی تو فکر

زندگی اجبار است...

مرگ انتظار است...

عشق یک بار است...

فکر تو تکرار است...

جدائی دشوار است...

کاش گناهی کنم

که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد

4

در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است

داستانی ، راهی ، بی راهه ای

طرح افکندن این راز

راز من و راز تو ، راز زندگی

پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است

6

بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِ خویش سخن ساز می کنیم

اما در همه چیز رازی نیست

گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست

سکوتِ ملال ها از راز ما سخن تواند گفت

5

مرا امروز دل تنگ است ، مرا راهی نشانم ده.

به سوی اوج ویرانی به پیشت آشیانم ده.

 نه فردایم به از امروز نه امروزم به از دیروز بود؛

مرا خود رانده است از خود تو تنهایی پناهم ده.

به مكر دلخوشی خفتم به جنگ بی كسی رفتم

شگفتا!

دل فریبا بود سپاه بی كسی بی تا سپاه من پر از تنها سلاحم خرده ی دل ها

دگر هرگز نگویم این سخن را هیچ دگر هرگز نگویم،

 بی كسی بی كس تر از ما بود. فغان و داد و فریادی تو تنهایی!

رفیق روز تنهایی؛ گزیری را نشانم ده

هوای چشم من شرجی، سمای قلب من ابری،

زمین هستی ام ... ؛ تو خشكی را،تو خورشیدی، تو ابری را نشانم ده.

 فلك با من نمی سازد سیاهی رنگ رخسارم تو ای پژواك تنهایی جواب

بی ریایم ده جواب بی ریایم ده

8

به من بگو

 به من بگو یواشکی کی بود اومد تو قلب تو

دوباره با کدوم نگاه سپردی دست سردتو 

نگفتمت نرو بمون با طعنه هات گفتی بسه

گفتی که عشقت پیش من پرنده تو قفسه

گفتم که آزادی برو اما دوباره زود بیا

وقتی که عشقت پر کشید اونموقع پیش من نیا

من تو رو حالا میخوامت تو لحظه های بی کسی

نه وقت سرد بی صدا منو همه دلواپسی

سوختم و موندم منتظر در حسرت یک آشنا

رفتی و من تنها شدم میون این غریبه ها

نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 15 توسط سحر| |

الو سلام

منزل خداست؟

اين منم مزاحمي که آشناست

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست

شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است

به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

الو

12

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 11 توسط سحر| |

چشم

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غرق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

من

حالمان بد نیست غم کم می خوریم                       

کم که نه هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم سرابم می دهند                             عشق می خواهم عذابم می دهند

خنجری بر قلب بیمارم زدند                                    

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست                            از غم نامردمی پشتم شکست

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام                              

تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

در میان خلق سردرگم شدم                                   عاقبت آلوده مردم شدم

درد می بارد چو لب تر می کنم                              

طالعم شوم است باور می کنم

آه در شهر شما یاری نیود                                      قصه هایم را خریداری نبود

خسته ام از قصه های شومتان                              

خسته از همدردی مسمومتان

هیچ کس از حال من پرسید؟ نه                              هیچ کس اندوه مرا دید ؟ نه

هیچ کس چشمی برایم تر نکرد                              

هیچ کس یک روز را با من سر نکرد

چند روز هست که حالم دیدنی است                       حال من از این و آن پرسیدنی است

گاه بر روی زمین زل می زنم                                  

گاه بر حافظ تفال می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت                                       یک غزل آمد که حالم را گرفت

" ما ز یاران چشم یاری داشتیم                             

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 

 

من

 

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 10 توسط سحر| |

عشق

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

سال نو مبارک

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 8 توسط سحر| |

منو تو

ديگه از دست تو و ترانه هات خسته شدم

 
 ديگه از شنيدن رنگ صدات خسته شدم

 
چه جوري بگم هنوز خيلي دوست دارم ولي

 
 انگار از بيشتر از اين بودن باهات خسته شدم

 
 مني كه عمرم و زندگيم تو چشماي تو بود

 
 باورت نمي شه كه از رنگ چشات خسته شدم

 
 انقدر نگام كردي كه ديگه زد به سرم

 
 از اون آتيش خوابيده تو نگات خسته شدم

 
 
تو به من مي گي بي انصافم و حق داري بگي

با كدوم بهونه بنويسم برات خسته شدم

 
 انقد آب و هوا واسم عروض كردي كه من

 
 آخر از دست همون آب و هوات خسته شدم

 
 گفتم اين كار و نكن كردي و رفتي و ببين

 
ديدي آخر از تموم اون كارات خسته شدم

 
 حرفات انگار ديگه روي دل من نمي شينه

آنقدر عوض شدي كه من به جات خسته شدم

شب و روزات مث روز و شباي قديم نبود

 
 از دس تفاوت روز و شبات خسته شدم

 
 ديگه فرقي نداره پيشت باشم يا نباشم

 
 تو يه بي تفاوتي ،‌ من از فضات خسته شدم

 
دوس داري بري ، برو ، دلت مي خواد باشي بمون

 
 من كه از تمام حرف و تصميمات خسته شدم

 
 آنقدر صدام نكردي از خودم بدم مياد

 
از اين اسم مريم و نگفتنات خسته شدم

 
 يه روزي غريبه اي ، يه روز آشنا، من از

 
 بازي زشت غريب آشنات خسته شدم

تو چي فكر كردي خيال كردي من عاشق مي مونم

من از اين فكراي غرق ادعات خسته شدم

 
 واسه تو حتي ديگه شبا دعا نمي كنم

 
 راستشو بخواي ديگه من از دعات خسته شدم

 
 من شكايت تو رو به كي كنم ؟ برم كجا ؟

به جون خودت قسم نه ،‌ به خدات خسته شدم

 
چه قدر ببخشمت من ديگه چيزي ندارم

به خدا از دس اين همه خطات خسته شدم

 
 روزي صد تا غم و غصه توي قلبم مي ذاري

 
 منم آدمم از اين درد و بلات خسته شدم

 
 انقدر واست مي ميرم واسه من تب مي كني ؟

 حق دارم از اين دل بي اعتنات خسته شدم

 
تو خودت منو نخواستي ، من گناهي ندارم

 
 از دس اون چشاي دور از وفات خسته شدم

 
 شعر و اينجوري نوشتم كسي با خبر نشه

 
 مثلا من از تو و خاطره هات خسته شدم

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 11 توسط سحر| |

1

 

قطره قطره عشق دریا شد !

اگر دریا از جزر و مد و موجش گذشت من هم از تو می گذرم

اگر پرستو از بال پروازش گذشت من هم از تو می گذرم

 تو از من عاشقانه می گریزی و

من بسان سایه ای عاشقانه تر به دنبال تو

دریا بدون امواجش باتلاق می شود و

 من بدون تو صخره ای سر در گریبانم

پرستو بی بال می میرد و

من بدون تو ماهاست که مرده ام

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 10 توسط سحر| |

j

شاه دلم گدا مکش ، من شده ام گدای تو


گر چه ستم کنی به من،جان و تنم فدای تو


مهر تو از وجود من ، با غم دل نمی رود


مهر منت به دل نشد ، هر چه کنم برای تو


از همه کس گذر کنم ، از تو گذر نمی شود

مشکل تو وفای من ، مشکل من جفای تو

کن نظری که تشنه ام ، بهر وصال عشق تو

من نکنم نظر به کس ، جز رخ دلربای تو

جان من و جهان من ، روی سپید تو شدست

عاقبتم چنین شود ، مرگ من و بقای تو

از تو برآید از دلم ، هر نفس و تنفسم

من نروم ز کوی تو ، تا که شوم فنای تو

دست ز تو نمی کشم ، تا که وصال من دهی

هر چه کنی بکن به من ، راضی ام از رضای تو

****************************************

فراق دوست

رخساره همچو برگ خزان شد  ز  هجر  یار

هجران   بلای  جان  شد  و   اندوه   روزگار

خوابم   نمی برد   ز   فراق    نگاه   دوست

دردم  نهان   و   اشک  دو  چشمانم  آشکار

در  دیدگان  خون   شده ام  نقش  فراق  بین

اشکم   روان  و  دیده  چو  دریا   و   غم  کنار

خواهم کنم فدای تو ای دوست ، جان خویش

در   جان    من   خیال    جمال    تو     یادگار

تعبیر  عشق  را  چو   ندانی  ،   مگو   سخن

عاقل    همیشه    هست  شکیبا  و    بردبار

تن شد نحیف و جان به لب آمد ز هجر دوست

خواهم  روم  به   باغ    وصالش  در  این   بهار

نومید   شد    دلم   ز    وصال    کهن      نگار

طی   شد   تمام  عمر  و   جوانی   در  انتظار

سحر   در    اشتباه     جوانی     شدی   فنا

اینک   غم    است   در      دل   دیوانه    پایدار

*****************************************

برای تو ای دوست

سروده ام غزل غزل، به یاد یار مهربان                                  برآمده ز جان من ، ترانه های جاودان

تمام روزگار من، گذشت در خیال دوست                              به انتها رسیده عمر و یار من مرا بخوان

هنوز دوست دارمت نرفته ای ز یاد من                                اگر نبودمت به یاد بوده ای به روح و جان

طبیب درد عشق من،دوای درد جان و تن                            کشیده ای به خاک و خون،دل مرا در این جهان

به نام تو برای تو،تمام شعرهای من                                   که نام و یاد پاک تو ، زد آتشم به آشیان

نکش مرا به قهر خویش یار دلربای من                                 از انتظار و صبر من ، نمانده بیش از این توان

به لطف کن نوازشم که انتهای سازشم                               رخ نکوی خویش را، مکن ز من دگر نهان

به هادی از وفا مگو ، ندیده از کسی وفا                               به جز غم و شب و از این ستارگان آسمان

jh

********************

k

****************


 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 12 توسط سحر| |

دستم را بگیر

شب ها و روزهایم رو به پایان است

درست مثل اشکهایم که دیگر خشک شده اند

و فقط گاهی رد پای گذشته شان را روی غبارهای دلم پیدا می کنم

شب ها و روزهای من رو به پایان است

درست مثل تلاشهایم که مدتهاست از آن ها اثری نیست

کاش می آمدی و این فاصله را کم می کردی

می دانم ... این منم که از تو دور شده ام ... نه تو از من

اما چه کنم؟

خسته ام ... اسیرم ...

اسیر نفس ... اسیر خود ...

اسیر ِ این خودی که نشناختمش .

این اسارت مرا به عالم رخوت و سستی فرو برده است

دست و پایم را بسته

بالـم را شکـستـه

پروازم را گرفته

خسته ام ... صدایم را می شنوی؟؟؟؟

در قفس ِ تنگ ِ این دنیای تکراری؛ ملول و گرفتارم ... مرا می بینی؟

سرگشته و حیرانم .... پس کـِی دستم را می گیری؟

می ترسم ......

**********************************

امشب دلم گرفته...

نمی دونم چرا ولی احساس غریبی دارم

از همه جا خسته ام ؛ از همه کس بیزارم حتی دیوارهای خونه حتی خودم

یه روزی روزگاری یه نفر بود که پای حرفام می نشست و تا آخر به حرفام گوش میداد و آخرش با یه جمله آرومم میکرد

ولی بد دردیه درد بزرگ شدن

بزرگ شدن و عبور از دوران زیبای کودکی

کودکی عالمی داشت ، بازی های بچگی ، رفتارهای بچگی ،خنده ها و گریه هاش

کودکی واقعا عالمی داشت

حالا موندم چرا آدم بزرگا نمی تونن سرسره بازی کنن ، لی لی بازی کنن و هر دفعه سنگشونو توی یه خونه بندازن و اگه خونه جلویی یا عقبی بندازن سوختن و از بازی کنار زده میشن و نوبت بعدی

زندگی و بودن همون سنگ هستش ؛هر بار باید در مرحله ای که هست انداخته بشه.....

خونه جلویی بندازی و زود بزرگ شی سوختی چون دوران کودکی را زود از دست میدهی

خونه عقبی بندازی و دوباره آرزوی کوچک شدن داشته باشی اینم نمیشه و باز سوختی چون آن مرحله را رد کردی و کوچکتر از سنت نمی تونی باشی.

آره زندگی همون سنگی هستش که بالا و پایین میاندازیمش تا خونه اصلیش بیافته.

****************************

تنهاشدم

قفسم را مشکن تو مکن آزادم/گر رهایم سازی به خدا خواهم مرد.من به زنجیر تو عادت کردم/بارها در پی این فکر که در قلب توام با تو احساس سعادت کردم.به خدا خوشبختم.تو محبت کن و بگذار که تا عمری هست من بمانم چو اسیری در حریم قفست...
نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت 20 توسط سحر| |

به نام بهترین دوست

سلام خدا جونم

امروز دلم خیلی گرفته ...خیلی خیلی گرفته ...از این دنیا.. از آدمای دور و برم ...

تو ی این دنیای فانی وقتی نیاز داری به کسی اعتماد کنی نمی تونی کسی رو پیدا کنی و وقتی نیاز داری اطرافیانت بهت اعتماد کنن بازم نمی تونی کسی رو پیدا کنی  ... خیلی دنیای بدی شده ...خدایا از شر همه ی بدیها به خودت پناه می برم ... خدایا دیگه خسته شدم ... دلم می خواد گریه کنم ...به حال خودم ...به حال این مردم ... آخه چرا باید اینجوری باشه ؟...چرا باید همه فقط به فکر خودشون باشن ....چرا اینقدر راحت تو رو فراموش می کنیم  ...

خدایا می دونم باید صبر کنم ...تا هر وقت که تو بگی ...تا هر وقت که تو بخوای ...باشه بازم صبر می کنم ... ولی ازت می خوام که هیچ وقت منو به حال خودم رها نکنی ...خدایا خیلی محتاج کمکتم ...خدایا من که جز تو کسی رو ندارم ...کمکم کن ....

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند                          آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند

همین ...

**************************

خدایا!من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم همانی که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند و چشمهایش را می بندد و می گوید:(( من این حرفها سرم نمی شود باید دعایم را مستجاب کنی)).

همانی که گاهی لج میکند و گاهی خودش را لوس میکند همانی که گاهی بد جنس می شود .حالا یادت امد من کی هستم؟

امیدوارم بین این همه آدمی که داری بتونی من یکی را تشخیص بدهی.البته می دانم مرا خوب می شناسی تو اسم مرا می دانی .می دانی کجا زندگی می کنم و به کدام مدرسه ها رفته ام حتی اسم تک تک معلم هایم را هم می دانی تو می دانی  من چند تا لباس دارم و هر کدامشان چه رنگی هستند اما ...

اما من هیچ چی در مورد تو نمی دانم هیچ چی که دروغ است .چرا یک کمی می دانم اما این یک کمی خیلی کم است.من یک عالم سوال دارم سوال هایی که هیچ کس جوابش را بلد نیست.نمی دانم شاید هم من هیچ سوالی ندارم و می خواهم تو به من سوال های تازه یاد بدهی...

 

نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 14 توسط سحر| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس